چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

اين ديگه چه خريه بخونين تو رو خدا

خيلي ترسيدم كه نتونم داستان سكسم ديگه براتون بفرستم من يكي از افراديم كه سكسو تقريبا با بيا تو اس شروع كردم .بازم خوشحالم كه دوباره مي تونم شما رو تو اين سايت قشنگ ببينم .اسم من آزيتا هستش و هفده سالمه با يه هيكلي كه بيشتر پسرا دوستم دارن . اينو از طريقه نگاه كردنشون مي فهمم . با اين كه كمي اضافه وزن دارم ولي سينه هام هنوز كوچيكند( من كمي از اساميو و داستانو تغيير ميدم چون دوستام هم تو اين سايت ميان) به قول مادرم هيكلم خيلي زود به بلوغ رسيد .منم مثل همه شما هميشه از دوستام درباره سكس يه چيزايي مي شنيدم ولي هيچ وقت كنجكاو نشدم تا وقتي كه مادرم يه برادر كوچيك دنيا آورد منم چون دختر بزرگ بودم همه جا باهاش بودم تو بيمارستان تو حموم و … . يه چيزايي حاليم ميشد ولمي نه كاملا . من با مادرم خيلي راحت بودم به من مي گفت جلوي پدرت سنگين باش ولي وقتي پدرم خونه نبود معمولا تقريبا تو خونه با هم لخت بوديم ، اينم بگم كه پدرم كارش طوري بود كه 48 ساعت سر كار بود 24 ساعت خونه . وقتي يه روز تابستون براي دوستام بستني خريدم و بهشون گفتم كه به مناسبت برادر دار شدنم همه تبريك گفتند به من ولي مژگان يه چيزي به من گفت كه جا خوردم . گفت خودتم ديدي ؟ من منظورشو نفهميدم و گفتم نه . اونم خنديد ، جلوي بقيه دوستام چيزي ازش نپرسيدم ولي وقتي دوستام رفتند مژگانو صدا كردم گفتم چيو ديدم ؟ اونم گفت نديدي بابات چي جوري بچه رو تو شكم مامانت كرد . من يه كم جا خوردم اونم يه خنده اي كرد گفت تو از سكس چيزي مي دوني ؟ گفتم آره . گفت نمي دوني چيزي نگو يه فيلم برات مي يارم بشين خوب نگاه كن . تو مسير كه داشتيم مي رفتيم من تا دم خونه مژگان رفتم و با چه ترسي فيلمو تا خونه آوردم .اون روز بابا شيفت بود .مادرم يه كاغذ برام گذاشته بود كه داداشتو بردم واكسنشو بزنم دو ساعت ديگه مي يام. منم از فرصت استفاده كردم سريع سي ديو گذاشتم تو وي سي دي . هر چقدر بيشتر نگاه ميكردم ته دلم يه چيزي قلقلكم ميداد موقعه هايي كه مادرم با من خونه تنها بوديم مادرم بعضي موقع به كسم دست مي زد و به شوخي مي گفت از الاهت ( مادرم به كسم مي گفت الاهه زيبايي البته اينو بگم كه اين اسمو پدرم رو كوس مادرم گذاشته بود بعدها خودش تعريف كرد)چه خبر و با هم شوخي مي كرديم منم يه جوري مي شدم ولي بيشتر از اين كاري نمي كرديم ( الان كه اينو مي نويسم خندم مي گيره چون هيچي از الاهه خودم تا اون موقع نمي دونستم ! ) اون روز هم من يه دستمو برده بودم تو شورتم و فيلمو كه نگاه مي كردم با چوچولم كه اون موقع اسمشم نمي دونستم بازي مي كردم واقعا حال مي كردم روي ابرا بودم يه ذره هم ترسيدم چون بدون اراده من يه آبي از كسم خيلي كم اومد بيرون كه بوي ادرار نمي داد و عادتم هم وقتش نبود . تو اين حالا بودم كه ديدم شيشه كمدي كه تلويزيون روش بود يه نفر داره منو نگاه مي كنه شايد دو ثانيه شد بعد آروم درو بست من خشكم زد ، دستم با همون لزجي رو كسم يخ زد . بعد ديدم با سر و صدا كليد تو قفل داره مي چرخه ( مادرم مي خواست خودمو جمع و جور كنم ) سريع وي سي ديو خاموش كردم و رو كانال تلويزيون گذاشتم ولي از حولم يادم رفت سي ديو بردارم . مادرم خيلي خونسرد اومد تو بعد از سلامو عليك من رفتم تو اتاقم تا يه كم خودمو جمع جور كنم شورتمم عوض كنم چون تو خونه با هم لخت مي نشستيم نمي خواستم از خيسي شورتم مادرم چيزي بفهمه !وقتي رفتم تو حال بهم گفت تو مسير يادم رفت براي شام نون بگيرم برو چند تا نون بگير منم آماده شدم رفتم بيرون .وقتي برگشتم ديدم مادرم منو صدازد گفت امانتيه دوستت روي تلويزيون براش دار بهش بده فردا بابات مي ياد درست نيست اونو ببينه تا من بعدا حسابتو برسم . من جا خوردم با خودم گفتم كدوم امانتي وقتي سي ديو ديدم شستم خبر دار شد . سي ديو برداشتم گذاشتم تو كمدم سر شام هم زياد با هم صحبت نكرديم فقط با يه لبخند كوچيك گفت يه ذره خودتو كنترل كن فردا بابات مي ياد تو هم مثل مني آتيشت تنده !فردا بابا اومد و رفت و همه چيز عادي بود پس فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدم صبحونه رو كه خوردم مادرم به من گفت بعد از صبحونه بيا تو اتاق خواب منو بابات !منم به شوخي گفتم اطاعت نمي دونستم چه نقشه اي برام كشيده . وقتي رفتم تو اتاق داشتم شاخ در مي آوردم مادرم كاملا لخت رو تخت خوابيده بود زيرشم يه مشمع كه يك متر در يك متر بود كه براي برادرم دوخته بود موقع هايي كه كهنه نمي كرد زيرش پهن مي كرد من خندم گرفت گفتم مامان مشمع گذاشتي جيش نكني ؟ گفت نه تو مي خواي جيش كني !بعد به من گفت قبل از اومدن دستمال كاغذيئ از پذيرايي بيار درخونه هم قفلش كن قفلشم بر ندار .من يه كم ترسيدم وقتي اومدم گفت عزيزم لخت شو بيا پيشم بخواب مي خوام الاهتو ببينم . با فيلمي كه ديروز ديدم يه چيزايي داشت دستگيرم مي شد من يه كم خجالت مي كشيدم كه مادرم يه دفعه با صداي بلند گفت تو زن غريبه رو لخت ببيني اشكال نداره بعد ….بعد با شيطنت گفت فيلمو از كي گرفته بودي ؟ منم من من كردموقتي رو تخت پيشش نشستم دستمو محكم گرفت گفت من مادرتم هيچ مادري هم بده بچهشو نمي خواد بعد درباره وضعيت خراب مملكت صحبت كرد درباره اينكه زنا يه پرده دارن و ……درباره هر چي كه فكر كنيد صحبت كرد ، چي جوري از خودت مراقبت كني و …..منم سرم پايين يواشكي كس مادرمو ديد مي زدم تا حالا نديده بودمش . واقعا پدرم راست مي گفت چون گوشتيو تپل بود الاهه زيبايي بود .بعد درباره ازدواجش صحبت كرد كه چي جوري پردشو پدرم پاره كرد به من گفت دوست ندارم بلايي كه روز اول زندگيم پدرت سرم آورد يكي هم سر تو بياره . من با تعجب پرسيدم چه كار كرد مگه ؟ گفت مردا حولند. شب اول كه من با بابات خوابيدم پدرت بدون هيچ مقدمه اي معاملشو كرد تو كسم كه من تا يه هفته راه نمي تونستم برم براي همين مجبور شدم به همه بگيم ماه عسل بوديم ولي از درد تو خونه به خودم مي پيچيدم . و از فايده داشتن و نداشتن پرده صحبت كرد بعدم گفت از طرفي تو اگه پرده نداشته باشي عادت ماهيانت كمي راحت تره .من سرمو انداختم پايين گفتم مامان بچه ها مي گن كسي كه پرده نداشته باشه كسي باهاش ازدواج نمي كنه و از اين حرف ها . مادرم گفت شوهرت بايد به خاطر خودت تو رو بخواد نه به خاطر پردت مي فهمي ؟ مادرم راست مي گفت( بعد يه چيزايي گفت كه شخصي بود نمي تونم بگم شايد بعدا بگم )بعد من گفتم مامان من در خدمت شما هر كاري كه صلاحمه بكن .مادرم گفت خودتو لوس نكن نكه تو دلت نمي خواد . بعد گفت بخواب من خوابيدم مادرمم اومد رو من خوابيد اولين بار بود كه يه بدن ديگه رو بدنم بود احساس خوبي داشتم با دستاش خودشو بلند كرد تا وزنش منو اذيت نكنه و سينه هاشو رو سينه هام بازي مي داد درباره احساسم واقعا نمي تونم چيزي بگم يه چيزي روي ابرا بعد يه شكلات عسلي كرد تو دهنش بعد از چند قيقه گفت دهنتو باز كن و بالبام وشكلات بازي كن . شكلات براي فشارت خوبه . ما داشتيم با لباي همديگه بازي مي كرديم و شكلات هم تو دهنامون رد و بدل مي كرديم . آب كس مامانمو روي نافم احساس مي كردم . بعد گردنمو بعد سينه هامو ( الان كه دارم براتون مي نويسم احساسش ديونه كننده است ) اومد تا رسيد به كسم (من چون موهام خيلي زياد مي شد و بعد از عادت بو مي گرفت اكثرا كوتاه مي كردم)مادرم به من گفت خودتو آماده كردي بعد بهش توضيح دادم گفت فقط براي سكس موهاتو بزن زياد موهاتو نزن . مادرم واقعا استاد بود .بعد شروع كرد به خوردن كسم طوري كه اون مشمع تازه داشت پراز آب منو مامان مي شد بعد درباره تمام نقاط كسم توضيح داد و با انگشتش با چوچولم باز مي كرد يه دفعه يه لرزه به تنم افتاد ويه كم سبك شدم احساس خيلي قشنگي بود بعد گفت تو الان ارضاء شدي بعد انگشتشو آروم ميكرد تو كسم طوري كه كمي سوزش هم داشت بعد آروم آروم بيشتر كرد و به من گفت با دستام كسمو باز نگه دارم بعد به اطرافش نگاه كرد و برس پدرمو برداشت يه نگاهي به چشمام كرد گفت آماده اي من فقط سر تكون دادم كمي ترسيده بودم چون دوستام يه چيزايي تعريف كرده بودند. آروم دسته برسو كرد تو كسم من با درد و سوزش فقط ناله ميكردم كه احساس كردم كسي تو كسم خورده شيشه كرده نگاه كردم ديدم دست مامان بورس همه خوني من خيلي راحت بودم مادرم دستمال كاغذي به من داد گفت خودتو تميز كن من برم يه چيزي بيارم من سريع رفتم توالت خودمو شستم و مشمع هم شستم و دوباره رو تخت پهن كردم روش نشستم ديدم مادرم اومد تو با دو تا خياريكي بزرگ يكي هم كوچيك . گفتم بده بخوريم كه خيلي داغ كردم . گفت نه . خوشت اومده سريع دوباره اومدي همه جارو ترو تميز كردي . بعد گفت بخواب پاهاتو باز كن من دراز كشيدم مادرم افتاد رو كسم حالا بخور تا كي نخور بعد با اب كسم خيار كوچيكو خيس كرد آروم آروم فرو كرد توم من رو آسمونا بودم بعد عقب و جلو مي كرد كه به قول مادرم ارضا شدم . بعد از چند دقيقه مادرم كنارم دراز كشيد گفت به من ياد بده چي ياد گرفتي گفتم مامان خسته ام . گفت نه نمي شه حق شاگرد استاديو بجا نياوردي منم دوباره با لب شرو كردم به پستوناش رسبدم به كسش كه رسيدم با اينكه خودم دخترم آرزو مي كردم يه روز كس منم مثل مامان بشه خيلي ناز بود . منم شرو به خوردن كسش كردم كه ديدم آه و ناله مامان كل خونرو پر كرد بعد از چند دقيقه ابش با فشار ريخت تو دهنم سريع تف كردم رو شكمش گفت چه كار مي كني بخورش . بعد خيار كوچيكو برداشتم كه با اون آب خيسش كنم گفت اون نه اون كوچيكه گفتم پارتي بازي گفت نه همين كوچيكرو بكن ببين چي ميشه . وقتي خيارو كردم تو خيار تو كس مامان گم شد گفت حالا فهميدي . بعد اون خيار سالاديو برداشتم آروم آروم كردم توش مامان اينقدر دادو بيداد كرد كه برادرم از خواب بلند شد و شروع كرد به گريه و زاري مادرمم يه بار ديگه ارضاء شد گفت اين رابطمون تا قبل از ازدواج بين خودمون مي مونه و هيچ كس حتي بابات نبايد بفهمه منم ماچش كردم گفتم چشم .همش همين بود يه كم خلاصه كردم و از جزييات بريدم اميدوارم ابد نشده باشه .به نظر من خانواده ها قبل از اينكه دختر پسراشون وارد جامعه بشن بايد بهشون يه چيزايي بگن .موفق و مويد باشيد .

‏هیچ نظری موجود نیست: